نگاهی اجمالی به کتاب“ کتاب خود برتر: خودت باش، فقط کمی بهتر اثر مایک بایر، از عناوین پرفروش سال 2019 نیویورکتایمز، به شما نشان میدهد، چگونه استعدادهای نهانی خود را به بالاترین سطح ممکن برسانید و در تأثیرگذارترین راه ممکن، بهترین انسانی که میتوانید باشید را کشف کنید. همهچیز برای رسیدن به «خودِ برتر» از خود شما آغاز میشود و به خود شما ختم میشود.
از خودتان سوال کنید... آیا به راستی همان کسی هستید که دلتان میخواهد؟ آیا این زندگی همان زندگی باب طبع شماست؟ آیا هر روز خود را مطابق با خود برترتان سپری میکنید؟ چه چیزی را همین امروز میتوانید تغییر دهید؟
چگونه به این سوالات جواب خواهید داد؟ به زندگی روزمرهتان فکر کنید. آیا در حال ارتقای زندگیتان هستید یا فقط از روی عادت آن را میگذرانید؟ آیا روزهایتان سرشار از کار، ارتباط و فعالیتهایی همسو با حقیقت درونتان هستند، یا احساس میکنید روی تردمیلی از مسئولیتهای اجباری گیر افتاده اید؟
اگر خواستار زندگی بهتری هستید، همین حالا زمانش فرا رسیده است؛ آرزوی خود را به واقعیت تبدیل کنید. ابزار این کار در دستان شماست تا بتوانید زندگی رضایتبخشی را در بالاترین سطح برای خود بیافرینی ”
نگاهی اجمالی به کتاب“ «اینم شد زندگی» یک مجموعه داستانی از نویسنده توانای اهل ترکیه، عزیز نسین است. او در این آثار طنز تلخ و سیاهی را برای توصیف پیرامونش به کار میگیرد تا معایب اجتماعی زمانش را برملا کند و با نقد آنها راهکار گذر از این معایب را نشان دهد. او منتقد بیرحم اما خوشزبان جامعه ترکیه است و البته خوشانصاف؛ زیرا همه تقصیرها را هم به گردن حکومت و سیستم اداری و... نمیاندازد. قلم او متوجه مردم هم هست و با نقد خرافات، کژبینی و کوتتهفکری مردم، میکوشد توازنی در نقدهایش ایجاد کند و راه برونرفت از مشکلات را بیشتر بنمایاند. بخشی از کتاب: «بعد از اینکه مرا ختنه کردند اسم مرا در یک مکتب نوشتند. مکتب از خانه ما خیلی دور بود ولی چاره نداشتیم باید میرفتم، راستش از دوری راه زیاد ناراحت نبودم چون خیابانها را دید میزدم!... ملاباجی که من آنجا درس میخواندم سه تا دختر بزرگ داشت، هر سهتا سفید و خوشگل بودند و من از هر سه تاشان خیلی خوشم میآمد! مثل روسها بودند. آخه از وقتی که روسها به مملکت ما آمدند دوچیز را با خودشان آوردند. یکی زنهایِ خوشگل و سفید و یکی هم اسکناسهای بزرگ!... پدرم دوتا از این اسکناسها داشت. البته مردم زیاد داشتند. اسکناسهای روسی توی دست و پای مردم ریخته بود وقتی روسها از ترکیه رفتند. انقلابیون اسکناسها را جمع کردند بعد هم از اعتبار افتاد. البته ما غیر از دو تا نداشتیم. چه میشد کرد. پولی بی اعتبار هم گیر ما نمیآمد! پدرم پولهای به آن بزرگی را یک قروش فروخت!... وقتی به مکتب رفتم مادرم یک فینه قرمز رنگی برایم درست کرد و به سرم گذاشت. یک قلم و دوات هم برایم خرید که وقتی مینوشتم «جرجر» صدا میکرد! روز اول به مدرسه رفتم باید این دعا را حفظ میکردم «رب یسر و لما تیتر رب تمین بالخیر» یعنی «آفریدگارا کارم را آسان کن. نگذار سخت بگذرد. تو کارم را به خیر بگردان» ”