نگاهی اجمالی به کتاب“ شاید اگر از ما بپرسند نخستین ترور به چه زمانی برمیگردد، با کمی تجسس در حافظهی خود به این نتیجه برسیم که قدمت چندانی ندارد و احتمالاً همزمان یا کمی پیشتر از جنگهای جهانی رخ داده است. همین که شنیدن نخستین مطالب کتاب صوتی کالبد شکافی ترور را آغاز کنید و با اندرو سینکلر همراه شوید، میبینید که ریشههای ترور به جایی در دل تاریکترین دالانهای تاریخ میرسد. به نقطهای که هیچ مورخ یا کتاب تاریخی نتوانسته به آن دسترسی داشته باشد. کتابهای دینی به ما میگویند نخستین ترور با قتل هابیل به دست قابیل اتفاق افتاد. درست است که در آن زمان هنوز حکومتی با مفهوم امروزی شکل نگرفته بود و طمع سیاسی پا به دنیای آدمها نگذاشته بود، اما این قتل را که نخستین کشتار به دست آدمیان به حساب میآید، میتوانیم نقطهی آغازی برای ترورهای امروزی بدانیم. ”
نگاهی اجمالی به کتاب“ «اینم شد زندگی» یک مجموعه داستانی از نویسنده توانای اهل ترکیه، عزیز نسین است. او در این آثار طنز تلخ و سیاهی را برای توصیف پیرامونش به کار میگیرد تا معایب اجتماعی زمانش را برملا کند و با نقد آنها راهکار گذر از این معایب را نشان دهد. او منتقد بیرحم اما خوشزبان جامعه ترکیه است و البته خوشانصاف؛ زیرا همه تقصیرها را هم به گردن حکومت و سیستم اداری و... نمیاندازد. قلم او متوجه مردم هم هست و با نقد خرافات، کژبینی و کوتتهفکری مردم، میکوشد توازنی در نقدهایش ایجاد کند و راه برونرفت از مشکلات را بیشتر بنمایاند. بخشی از کتاب: «بعد از اینکه مرا ختنه کردند اسم مرا در یک مکتب نوشتند. مکتب از خانه ما خیلی دور بود ولی چاره نداشتیم باید میرفتم، راستش از دوری راه زیاد ناراحت نبودم چون خیابانها را دید میزدم!... ملاباجی که من آنجا درس میخواندم سه تا دختر بزرگ داشت، هر سهتا سفید و خوشگل بودند و من از هر سه تاشان خیلی خوشم میآمد! مثل روسها بودند. آخه از وقتی که روسها به مملکت ما آمدند دوچیز را با خودشان آوردند. یکی زنهایِ خوشگل و سفید و یکی هم اسکناسهای بزرگ!... پدرم دوتا از این اسکناسها داشت. البته مردم زیاد داشتند. اسکناسهای روسی توی دست و پای مردم ریخته بود وقتی روسها از ترکیه رفتند. انقلابیون اسکناسها را جمع کردند بعد هم از اعتبار افتاد. البته ما غیر از دو تا نداشتیم. چه میشد کرد. پولی بی اعتبار هم گیر ما نمیآمد! پدرم پولهای به آن بزرگی را یک قروش فروخت!... وقتی به مکتب رفتم مادرم یک فینه قرمز رنگی برایم درست کرد و به سرم گذاشت. یک قلم و دوات هم برایم خرید که وقتی مینوشتم «جرجر» صدا میکرد! روز اول به مدرسه رفتم باید این دعا را حفظ میکردم «رب یسر و لما تیتر رب تمین بالخیر» یعنی «آفریدگارا کارم را آسان کن. نگذار سخت بگذرد. تو کارم را به خیر بگردان» ”