مرداس

از این هنرمند بشنوید:
گوینده:
  • کتاب صوتی - ژرمینال - ماه آوا
صدابردار:
  • کتاب صوتی - خود برتر - ماه آوا
  • کتاب صوتی - وابستگی متقابل- هم وابستگی - ماه آوا
  • کتاب صوتی - آنک نام گل - ماه آوا
  • کتاب صوتی - ذهن فضول - ماه آوا
  • کتاب صوتی - بر امواج - ماه آوا
  • کتاب صوتی - نیم کیلو باش ولی عاشق باش - ماه آوا
  • کتاب صوتی - عروس فریبکار - ماه آوا
  • کتاب صوتی - نان آن سالها - ماه آوا
  • کتاب صوتی - میدگارد- جلد اول - ماه آوا
  • کتاب صوتی - به خدای ناشناخته - ماه آوا
  • کتاب صوتی - خشم و هیاهو - ماه آوا
  • کتاب صوتی - زیبا و ملعون - ماه آوا
  • کتاب صوتی - مسخ - ماه آوا
  • کتاب صوتی - خاطرات خون آشام- بازگشت نیمه شب - ماه آوا
صدابرداری و ادیت:
  • کتاب صوتی - پنجاه و دو پله تا ثروتمند شدن - ماه آوا

تازه‌های ماه‌آوا

اینم شد زندگینویسنده: عزیز نسینRating Star
نگاهی اجمالی به کتاب

“ «اینم شد زندگی» یک مجموعه داستانی از نویسنده توانای اهل ترکیه، عزیز نسین است. او در این آثار طنز تلخ و سیاهی را برای توصیف پیرامونش به کار می‌گیرد تا معایب اجتماعی زمانش را برملا کند و با نقد آنها راهکار گذر از این معایب را نشان دهد. او منتقد بی‌رحم اما خوش‌زبان جامعه ترکیه است و البته خوش‌انصاف؛ زیرا همه تقصیرها را هم به گردن حکومت و سیستم اداری و... نمی‌اندازد. قلم او متوجه مردم هم هست و با نقد خرافات، کژبینی و کوتته‌فکری مردم، می‌کوشد توازنی در نقدهایش ایجاد کند و راه برون‌رفت از مشکلات را بیشتر بنمایاند. بخشی از کتاب: «بعد از اینکه مرا ختنه کردند اسم مرا در یک مکتب نوشتند. مکتب از خانه ما خیلی دور بود ولی چاره نداشتیم باید می‌رفتم، راستش از دوری راه زیاد ناراحت نبودم چون خیابانها را دید می‌زدم!... ملاباجی که من آنجا درس می‌خواندم سه تا دختر بزرگ داشت، هر سه‌تا سفید و خوشگل بودند و من از هر سه تاشان خیلی خوشم می‌آمد! مثل روس‌ها بودند. آخه از وقتی که روس‌ها به مملکت ما آمدند دوچیز را با خودشان آوردند. یکی زن‌هایِ خوشگل و سفید و یکی هم اسکناس‌های بزرگ!... پدرم دوتا از این اسکناس‌ها داشت. البته مردم زیاد داشتند. اسکناس‌های روسی توی دست و پای مردم ریخته بود وقتی روسها از ترکیه رفتند. انقلابیون اسکناس‌ها را جمع کردند بعد هم از اعتبار افتاد. البته ما غیر از دو تا نداشتیم. چه می‌شد کرد. پولی بی اعتبار هم گیر ما نمی‌آمد! پدرم پولهای به آن بزرگی را یک قروش فروخت!... وقتی به مکتب رفتم مادرم یک فینه قرمز رنگی برایم درست کرد و به سرم گذاشت. یک قلم و دوات هم برایم خرید که وقتی می‌نوشتم «جرجر» صدا می‌کرد! روز اول به مدرسه رفتم باید این دعا را حفظ می‌کردم «رب یسر و لما تیتر رب تمین بالخیر» یعنی «آفریدگارا کارم را آسان کن. نگذار سخت بگذرد. تو کارم را به خیر بگردان» ”

محرومان پاریس و لندننویسنده: جرج اورولRating Star
نگاهی اجمالی به کتاب

“ این کتاب سرگذشت بسیاری از افراد جامعه را به تصویر می‌کشد که نباید به دلایل مختلف از عرش به فرش می‌رسند و به ناچار در جستجوی سرپناهی از نوانخانه‌ای به نوانخانه دیگری رانده می‌شوند. جورج ارول که خود نیز مدتی این نوع زندگی را تجربه کرده‌است سعی دارد به ما بفهماند که برخلاف نظر عموم ، همه بی‌خانمان‌ها افرادی بی‌عار و انگل جامعه نیستند. ”

Local Business Directory, Search Engine Submission & SEO Tools