نگاهی اجمالی به کتاب“ عزیز نسین کتاب «خر مرده» را در سال 1957 به نگارش درآورد. کتاب در قالب داستان بلند نوشته شده. داستان از بیستوسه نامه تشکیل یافته که خر مردهای از آن دنیا خطاب به دوستش، زنبور سرخ نوشته و در آن نامهها قصهی چگونه مردن و اتفاقات بعد از مرگش را به زنبور سرخ شرح میدهد. عزیز نسین با نوشتن این داستان بلند سعی داشته وضعیت نابسامان اجتماعی کشور ترکیه را به شیوهی طنز از زبان یک حیوان بیان کند و استفاده از کاراکتر «خر» در داستانش، تصمیمی عامدانه بوده تا با مفاهیم کنایهآمیزی که پشت این کلمه هست، استثمار بشر را به وسیلهی گروه کوچکی از بورژواها نشان دهد. یکی از شاخصههای آثار عزیز نسین به کارگیری طنز تند و نیشدار در کارهایش است که در کتاب «خر مرده» نیز این ویژگی به عیان دیده میشود. ”
نگاهی اجمالی به کتاب“ کتاب خاطرههای پراکنده نوشتهی گلی ترقی است. او در این کتاب، هشت داستان کوتاه را کنار هم قرار داده که عنوان داستانها از این قرار است: «اتوبوس شمیران»، «دوست کوچک»، «خانهی مادربزرگ»، «پدر»، «خدمتکار»، «مادام گُرگِه»، «خانهای در آسمان» و «عادتهای غریب آقای الف در غربت». با توجه بهعنوان کتاب، شاید نویسنده در نگارش این داستانها از خاطرات کودکیاش متأثر باشد و شاید اصلاً بخشی از خاطراتش را عیناً در این کتاب نقل کرده باشد.
در داستان «دوست کوچک» قصهی دو دختربچه را میخوانیم که با هم پیمان خواهری بستهاند؛ اما پیدا شدن سر و کلهی یک دوست سوم همهچیز را به هم میریزد. در بخشی از این داستان آمده است: «تابستان هزار و نهصد و هشتاد و چهار؛ ساحل مدیترانه پوشیده از آدم است. جا برای تکان خوردن نیست. به خاطر بچهها تن به این سفر دادهام و از آمدن پشیمانم. دریای فیروزهای کثیف و خاکستری است و هوا، مرطوب و داغ، روی تن سنگینی میکند. کتابم را میبندم و به مردمی که دور و برم هستند نگاه میکنم و نگاهم بیتفاوت از روی بدنها میگذرد، دور میزند، برمیگردد و روی صورتی نیمهآشنا میماند. نزدیک به من، زنی تنها، که سن و سال مرا دارد، روی ماسهها دراز کشیده است و حسی غریب بِهِم میگوید که من این زن را میشناسم. فکرهایم درهم میشود و ته سرم، خاطرههایی مغشوش، مثل کرمهای شبتاب، برق برق میزنند. رویم را برمیگردانم اما حواسم پیش اوست. ناراحتم و دلم میخواهد جایم را عوض کنم. بچهها را صدا میزنم. عینک آفتابیش را برمیدارد و توی کیفش دنبال چیزی میگردد. سرش را بالا میگیرد. مینشیند. رویش را میچرخاند و یک آن، به من خیره میشود؛ از چشمهایش است که او را میشناسم؛ از آن دو تا دایرهی درشت آبی که هنوز هم مثل روزهای کودکی ته دلم را میلرزاند.» ”