نگاهی اجمالی به کتاب“ کتاب به خودت اعتماد کن را از جهاتی میتوان به همه افرادی که همهی تلاش خود را میکنند تا در زندگی بینقص و تمام عیار باشند هم معرفی کرد. چرا که سختگیری بیش از حد نسبت به خود برای تحت تاثیر قرار دادن دیگران در نهایت افراد را با کنار گذاشتن خود واقعیشان رو به رو میکند؛ اما نباید فراموش کرد که بسیاری از افراد تنها از بیرون بینقص به نظر میآیند و همه افراد مشکلات خود را دارند. موناهان در این کتاب به ما میآموزد که چطور از اشتباهات گذشته درس بگیریم و با قدرت به سمت آینده حرکت کنیم.
نویسنده در ابتدای کتاب ذکر کرده است که مطالب این کتاب تجربههای واقعی اوست که در زندگی خود داشته است. تجربهها و داستانهایی که بسیاری از آنها اگرچه دردناک و حتی خجالتآور هستند اما تک تک آنها باعث رشد موناهان به عنوان یک زن موفق شده است. در واقع این کتاب توضیح میدهد که مسیر مشخص و یک شکلی برای رسیدن به موفقیت برای همه وجود ندارد. چرا که افراد با نگرشهای متفاوت خود مسیرهای متفاوتی را برای رسیدن به موفقیت طی میکنند؛ اما ابزارها و تکنیکها میتوانند شبیه هم باشند. در نهایت این کتاب شامل درسها و تمرینهایی است که مبنای آن تجربههای زنی است که با وجود شکستها و مشکلات توانسته اعتماد به نفس خود را تقویت کند و در مسیر دلخواه خود در زندگی قدم بگذارد. ”
نگاهی اجمالی به کتاب“ از چه باید گفت؟ داستان مردی تشنه محبت که با زنی دلفریب ملاقات میکند و به او دل میبازد ایدهای آشنا در دنیای ادبیات داستانی است. تعداد نویسندگان بسیاری برای توصیف چنین دیداری دست به قلم شدهاند را بیاغراق نمیتوان شمرد اما وقتی فئودور داستایوفسکی -کسی که هیچ شخصیتی را به ما معرفی نمیکند مگر آنکه تحلیلی روانشناسانه و دقیق از او در اختیارمان بگذارد- تصمیم به تالیف داستانی عاشقانه میگیرد، باید انتظار چه چیزی را داشته باشیم؟ کتاب صوتی شبهای روشن چه حرفی برای گفتن دارد که بعد از تقریبا دویست سال هنوز شنیدنی است؟
راوی این داستان کوتاه مانند دیگر شخصیتهای مخلوق نویسنده فردی است حساس، درونگرا، خیالپرداز و منزوی. او که روزگارش بیهیچ دوست و آشنایی در سن پترزبورگ میگذرد در طلب عشقی ناب میسوزد، اما چه حیف که بهاندازهی تنهاییاش در ارتباط با دیگران هم خام است. همین نبود روابط اجتماعی راوی قصه را به سفرهایی پایانناپذیر در شهر سوق داده. مرد جوان در خیابانها قدم میزند در حالی که مکالمهی میان ساختمانها را تصور میکند. او به آدمها مینگرد و از خودش میپرسد این پیرزن کیست؟ آن مرد میانسال و جدی چه دلیلی برای آن همه عجله داشت؟ زوج خوشبختی که بر پل ملاقات کردم چطور با هم آشنا شدند؟ ”