سلامتپاد

از این نویسنده بشنوید:
نویسنده:
  • کتاب صوتی - بهترین خودمان باشیم - ماه آوا

تازه‌های ماه‌آوا

مرگ پایان هشیاری نیستنویسنده: استاتیس اورامیدیسRating Star
نگاهی اجمالی به کتاب

“ هر ساله در جهان حدود یک میلیون و دویست هزار انسان -یعنی در هر دقیقه بیش از دو نفر- به علت غرق شدن جان خود را از دست می‌دهند. این موارد شامل حوادث در حین شنا، فرو رفتن در آب، بلایایی مانند سیل و طغیان رودخانه ها، حوادث کشتی و خودکشی هستند. حداقل در برخی گروه‌های سنی از میان هر چهار نفری که غرق می‌شوند یک نفر می‌میرد و به این ترتیب آمار افراد غرق شده به چهار میلیون و هشتصد هزار نفر می‌رسد. این افراد تحت مراقبت بخش اورژانس صدمات غیر مهلک ناشی از غرق شدگی قرار می‌گیرند. تحقیقات نشان می‌دهد که حدود یک نفر از پنج فردی که زنده می‌ماند گزارش نزدیک شدن به مرگ را داده است که حالتی درونی از هشیاری است که به عنوان تجربه نزدیک به مرگ شناخته می‌شود. ”

خاطره‌های پراکندهنویسنده: گلی ترقیRating Star
نگاهی اجمالی به کتاب

“ کتاب خاطره‌های پراکنده نوشته‌ی گلی ترقی است. او در این کتاب، هشت داستان کوتاه را کنار هم قرار داده که عنوان داستان‌ها از این قرار است: «اتوبوس شمیران»، «دوست کوچک»، «خانه‌ی مادربزرگ»، «پدر»، «خدمتکار»، «مادام گُرگِه»، «خانه‌ای در آسمان» و «عادت‌های غریب آقای الف در غربت». با توجه به‌عنوان کتاب، شاید نویسنده در نگارش این داستان‌ها از خاطرات کودکی‌اش متأثر باشد و شاید اصلاً بخشی از خاطراتش را عیناً در این کتاب نقل کرده باشد. در داستان «دوست کوچک» قصه‌ی دو دختربچه را می‌خوانیم که با هم پیمان خواهری بسته‌اند؛ اما پیدا شدن سر و کله‌ی یک دوست سوم همه‌چیز را به هم می‌ریزد. در بخشی از این داستان آمده است: «تابستان هزار و نهصد و هشتاد و چهار؛ ساحل مدیترانه پوشیده از آدم است. جا برای تکان خوردن نیست. به خاطر بچه‌ها تن به این سفر داده‌ام و از آمدن پشیمانم. دریای فیروزه‌ای کثیف و خاکستری است و هوا، مرطوب و داغ، روی تن سنگینی می‌کند. کتابم را می‌بندم و به مردمی که دور و برم هستند نگاه می‌کنم و نگاهم بی‌تفاوت از روی بدن‌ها می‌گذرد، دور می‌زند، برمی‌گردد و روی صورتی نیمه‌آشنا می‌ماند. نزدیک به من، زنی تنها، که سن و سال مرا دارد، روی ماسه‌ها دراز کشیده است و حسی غریب بِهِم می‌گوید که من این زن را می‌شناسم. فکرهایم درهم می‌شود و ته سرم، خاطره‌هایی مغشوش، مثل کرم‌های شبتاب، برق برق می‌زنند. رویم را برمی‌گردانم اما حواسم پیش اوست. ناراحتم و دلم می‌خواهد جایم را عوض کنم. بچه‌ها را صدا می‌زنم. عینک آفتابیش را برمی‌دارد و توی کیفش دنبال چیزی می‌گردد. سرش را بالا می‌گیرد. می‌نشیند. رویش را می‌چرخاند و یک آن، به من خیره می‌شود؛ از چشم‌هایش است که او را می‌شناسم؛ از آن دو تا دایره‌ی درشت آبی که هنوز هم مثل روزهای کودکی ته دلم را می‌لرزاند.» ”

Local Business Directory, Search Engine Submission & SEO Tools