نگاهی اجمالی به کتاب“ اگر شما در کنار مادری بیمهر، سختگیر، نادان و دارای مشکلات شخصیتی پرورش یافته باشید، میراث روانی و رفتاری بهجا مانده از او، همواره چون سایهای در مشکلاتی که روزانه با آنها مواجه هستید، حضور دارد. به همین منوال آثار این آسیبها در روابط عاطفی یا دوستانهتان با دیگران نیز آشکار است و همچنین در مسیر پرورش اعتمادبهنفس و احترام به خود، مخل راه شما میشود. من درک میکنم که شما ممکن است ناامید، دلسرد، مأیوس و سردرگم باشید، اما در این کتاب با یکدیگر درمورد مسائلی چون اعتمادبهنفس و احساس دوست داشتنیبودنِ از کف رفتهی شما کار میکنیم تا آنها را بیتعارف بررسی و ریشهیابی کنیم. این کتاب قدمبهقدم شما را هدایت خواهد کرد تا واقعگرایانه رابطهی خود را با مادرتان و خودتان بازسازی کنید و بتوانید زخمهایی را که اینهمه درد و آسیب برای شما به همراه داشته است، تشخیص دهید و درمان کنید. در ابتدا باهم نگاهی نزدیک و صادقانه به رفتارهای غلط مادرتان و تأثیری که در شما داشته است، میاندازیم و همچنان که جلو میرویم، الگوهای رفتاری او و همینطور شما را بررسی میکنیم. شما در این کتاب راهکارهای مؤثر را میآموزید که موجب تغییر و تحول در آندسته از باورها و رفتارهای شما میشود که نقش بازدارنده را در زندگیتان دارد. این کتاب به شما کمک خواهد کرد- شاید برای اولینبار ـ که درک درستی از عشق پدرومادر یا هر فرد دیگری در زندگیتان بهدست آورید و این ملاک و محکی قدرتمند و قابل اعتماد در دستان شما برای بازسازی زندگی و تصمیمگیریهای شما خواهد شد. ”
نگاهی اجمالی به کتاب“ داستان جدیدی نیست، اما فکر میکنم، حداقل برای این کتاب، ارزش دارد که یک بار دیگر آن را تعریف کنم. سال 1998 بود و داشتم فیلم محبوب را در مصاحبهی تلویزیونی زنده با جین سیسکِل، منتقد فیلم بزرگ شیکاگو سانتایمز، معرفی میکردم و همهچیز داشت خیلی آرام پیش میرفت تا اینکه اوضاع به هم پیچید. او پرسید: «بگو ببینم، از چی کاملاً مطمئنی؟» اولین بار نبود که مصاحبه میکردم. سالهای سال در مصاحبهها سئوالهای ترسناکی مثل این را از من پرسیده بودند و هنوز هم میپرسند و معمولاً جوری نمیشود که هیچ کلمهای برای پاسخ پیدا نکنم، اما باید بگویم جین موفق شده بود مرا گیر بیندازد. با منومن و درحالیکه میدانستم او بهدنبال چیزی بزرگتر، عمیقتر، پیچیدهتر است، گفتم: «اوه، دربارهی این فیلم؟» اما داشتم طفره میرفتم تا در ذهنم به پاسخی حداقل کمی منسجم برسم. اما او گفت: «نه، میدونی منظورم چیه؛ دربارهی خودت، زندگیت، هرچی، همهچی...» «اوه، من مطمئنم که... اوه... مطمئنم که، جین، یه کم وقت میخوام که دربارهاش بیشتر فکر کنم.» حالا شانزده سال گذشته و از آن موقع تا بهحال خیلی به این پرسش فکر کردهام، طوریکه تبدیل به پرسش اساسی زندگیام شده است: هر شب از خودم میپرسم دقیقاً از چه مطمئن هستم. ”