منیژه نصیری

از این نویسنده بشنوید:
برگردان:
  • کتاب صوتی - تابستان دلپذیر - ماه آوا

تازه‌های ماه‌آوا

راز و رمز آماده‌سازی ذهنینویسنده: سباستین توماسRating Star
نگاهی اجمالی به کتاب

“ بسیاری از ما در محیط کار و زندگی شخصی از خود می‌پرسیم چه کار کنیم که مثل برنده‌ها فکر کنیم و خود را برای آینده آماده سازیم. ما نیز همچون ورزشکاران حرفه‌ای باید اهداف خود را تعیین کنیم، با موانع رو به رو شویم و تلاش کنیم در رفع آن‌ها بکوشیم. کتاب راز و رمز آماده‌سازی ذهنی، با الهام از روش‌های آماده‌سازی قهرمانان ورزشی به شما کمک می‌کند تا ذهن خود را تقویت و قابلیت‌های خود را فعال کنید و به پیروزی دست یابید. سباستین توماس، نویسند? این کتاب، بیش از چهارده سال است که با ورزشکاران رده بالا و همچنین مربیان، در زمین? آماده‌سازی ذهن کار می‌کند. دیدگاه‌های او دربار? مدیریت و پیشبرد ذهن، موفقیت‌آمیز بوده و در بسیاری زمینه‌ها کاربرد عملی دارد. ”

اینم شد زندگینویسنده: عزیز نسینRating Star
نگاهی اجمالی به کتاب

“ «اینم شد زندگی» یک مجموعه داستانی از نویسنده توانای اهل ترکیه، عزیز نسین است. او در این آثار طنز تلخ و سیاهی را برای توصیف پیرامونش به کار می‌گیرد تا معایب اجتماعی زمانش را برملا کند و با نقد آنها راهکار گذر از این معایب را نشان دهد. او منتقد بی‌رحم اما خوش‌زبان جامعه ترکیه است و البته خوش‌انصاف؛ زیرا همه تقصیرها را هم به گردن حکومت و سیستم اداری و... نمی‌اندازد. قلم او متوجه مردم هم هست و با نقد خرافات، کژبینی و کوتته‌فکری مردم، می‌کوشد توازنی در نقدهایش ایجاد کند و راه برون‌رفت از مشکلات را بیشتر بنمایاند. بخشی از کتاب: «بعد از اینکه مرا ختنه کردند اسم مرا در یک مکتب نوشتند. مکتب از خانه ما خیلی دور بود ولی چاره نداشتیم باید می‌رفتم، راستش از دوری راه زیاد ناراحت نبودم چون خیابانها را دید می‌زدم!... ملاباجی که من آنجا درس می‌خواندم سه تا دختر بزرگ داشت، هر سه‌تا سفید و خوشگل بودند و من از هر سه تاشان خیلی خوشم می‌آمد! مثل روس‌ها بودند. آخه از وقتی که روس‌ها به مملکت ما آمدند دوچیز را با خودشان آوردند. یکی زن‌هایِ خوشگل و سفید و یکی هم اسکناس‌های بزرگ!... پدرم دوتا از این اسکناس‌ها داشت. البته مردم زیاد داشتند. اسکناس‌های روسی توی دست و پای مردم ریخته بود وقتی روسها از ترکیه رفتند. انقلابیون اسکناس‌ها را جمع کردند بعد هم از اعتبار افتاد. البته ما غیر از دو تا نداشتیم. چه می‌شد کرد. پولی بی اعتبار هم گیر ما نمی‌آمد! پدرم پولهای به آن بزرگی را یک قروش فروخت!... وقتی به مکتب رفتم مادرم یک فینه قرمز رنگی برایم درست کرد و به سرم گذاشت. یک قلم و دوات هم برایم خرید که وقتی می‌نوشتم «جرجر» صدا می‌کرد! روز اول به مدرسه رفتم باید این دعا را حفظ می‌کردم «رب یسر و لما تیتر رب تمین بالخیر» یعنی «آفریدگارا کارم را آسان کن. نگذار سخت بگذرد. تو کارم را به خیر بگردان» ”

Local Business Directory, Search Engine Submission & SEO Tools