نگاهی اجمالی به کتاب“ کورت ونه گوت جونیور از معدود نویسندگان معاصر است که رمانهایش نه تنها در آمریکا بلکه در سراسر جهان با استقبال گستردهای روبرو شده است. این نویسندهی آمریکایی آلمانیالاصل علاوه بر نقد جامعهی خویش تلاش میکند تا غیرانسانی بودن فجایعی همچون جنگ، بمب اتم، و فروپاشی نهاد خانواده را در دنیای معاصر با زبانی طنز بیان کند. از اینرو، طنز ونه گوت هیچ حد و مرزی نمیشناسد و استقبال از آثار او در ایران نیز موید همین نکته است. در رمانهای ونه گوت زبان و تأثیر آن در فهم واقعیت اهمیتی بیش از شخصیتپردازی و پیرنگ پیدا میکند که همین امر باعث میشود خواندن آثار ونه گوت تجربهای تکرارناپذیر باشد. زمان لرزه که برای نخستین بار در سال 1997 در آمریکا به چاپ رسید آخرین اثر این نویسندهی بزرگ دوران ماست. ونه گوت پس از این رمان رسماً اعلام کرد که دیگر رمانی نخواهد نوشت و این رمان نقطهی پایان فعالیتهای داستاننویسیاش خواهد بود. ”
نگاهی اجمالی به کتاب“ «اینم شد زندگی» یک مجموعه داستانی از نویسنده توانای اهل ترکیه، عزیز نسین است. او در این آثار طنز تلخ و سیاهی را برای توصیف پیرامونش به کار میگیرد تا معایب اجتماعی زمانش را برملا کند و با نقد آنها راهکار گذر از این معایب را نشان دهد. او منتقد بیرحم اما خوشزبان جامعه ترکیه است و البته خوشانصاف؛ زیرا همه تقصیرها را هم به گردن حکومت و سیستم اداری و... نمیاندازد. قلم او متوجه مردم هم هست و با نقد خرافات، کژبینی و کوتتهفکری مردم، میکوشد توازنی در نقدهایش ایجاد کند و راه برونرفت از مشکلات را بیشتر بنمایاند. بخشی از کتاب: «بعد از اینکه مرا ختنه کردند اسم مرا در یک مکتب نوشتند. مکتب از خانه ما خیلی دور بود ولی چاره نداشتیم باید میرفتم، راستش از دوری راه زیاد ناراحت نبودم چون خیابانها را دید میزدم!... ملاباجی که من آنجا درس میخواندم سه تا دختر بزرگ داشت، هر سهتا سفید و خوشگل بودند و من از هر سه تاشان خیلی خوشم میآمد! مثل روسها بودند. آخه از وقتی که روسها به مملکت ما آمدند دوچیز را با خودشان آوردند. یکی زنهایِ خوشگل و سفید و یکی هم اسکناسهای بزرگ!... پدرم دوتا از این اسکناسها داشت. البته مردم زیاد داشتند. اسکناسهای روسی توی دست و پای مردم ریخته بود وقتی روسها از ترکیه رفتند. انقلابیون اسکناسها را جمع کردند بعد هم از اعتبار افتاد. البته ما غیر از دو تا نداشتیم. چه میشد کرد. پولی بی اعتبار هم گیر ما نمیآمد! پدرم پولهای به آن بزرگی را یک قروش فروخت!... وقتی به مکتب رفتم مادرم یک فینه قرمز رنگی برایم درست کرد و به سرم گذاشت. یک قلم و دوات هم برایم خرید که وقتی مینوشتم «جرجر» صدا میکرد! روز اول به مدرسه رفتم باید این دعا را حفظ میکردم «رب یسر و لما تیتر رب تمین بالخیر» یعنی «آفریدگارا کارم را آسان کن. نگذار سخت بگذرد. تو کارم را به خیر بگردان» ”