نگاهی اجمالی به کتاب“ شنیدن این اثر پرفروش نیویورکتایمز کمک میکند زندگی خود را با تمام کاستیها و موفقیتهایش بپذیرید. هدف ایجاد رضایتی منفعلانه نیست چون کتاب بر ایدهی پویایی اندیشه و عمل تالیف شده، همچنین آن را نباید با حکایتهای پندآموزِ کسالتبار یکی دانست. زبان طنازانهی ویکتوریا اوستین مواجهه با اشتباهات را به فرایندی لذتبخش تبدیل میکند و با شوخطبعی اصیلش شما را تا آخرین جملهی کتاب با خود همراه میسازد.
کتاب صوتی عاشق زندگیات باش مجموعه دلنشینی از روایتهای واقعی، تحلیلهای هوشمندانهی نویسنده و نقلقولهایی از منابع دینی است. این اثر دیدگاهی نو برای نگریستن به زندگی در اختیارتان میگذارد و به شما میآموزد چگونه گنجینههای درونی خود را کشف کنید. روزگار تلخوشیرین هدایای بسیاری برای بخشیدن به شما دارد، کافی است برای دریافت آنها آماده شوید! ”
نگاهی اجمالی به کتاب“ کتاب خاطرههای پراکنده نوشتهی گلی ترقی است. او در این کتاب، هشت داستان کوتاه را کنار هم قرار داده که عنوان داستانها از این قرار است: «اتوبوس شمیران»، «دوست کوچک»، «خانهی مادربزرگ»، «پدر»، «خدمتکار»، «مادام گُرگِه»، «خانهای در آسمان» و «عادتهای غریب آقای الف در غربت». با توجه بهعنوان کتاب، شاید نویسنده در نگارش این داستانها از خاطرات کودکیاش متأثر باشد و شاید اصلاً بخشی از خاطراتش را عیناً در این کتاب نقل کرده باشد.
در داستان «دوست کوچک» قصهی دو دختربچه را میخوانیم که با هم پیمان خواهری بستهاند؛ اما پیدا شدن سر و کلهی یک دوست سوم همهچیز را به هم میریزد. در بخشی از این داستان آمده است: «تابستان هزار و نهصد و هشتاد و چهار؛ ساحل مدیترانه پوشیده از آدم است. جا برای تکان خوردن نیست. به خاطر بچهها تن به این سفر دادهام و از آمدن پشیمانم. دریای فیروزهای کثیف و خاکستری است و هوا، مرطوب و داغ، روی تن سنگینی میکند. کتابم را میبندم و به مردمی که دور و برم هستند نگاه میکنم و نگاهم بیتفاوت از روی بدنها میگذرد، دور میزند، برمیگردد و روی صورتی نیمهآشنا میماند. نزدیک به من، زنی تنها، که سن و سال مرا دارد، روی ماسهها دراز کشیده است و حسی غریب بِهِم میگوید که من این زن را میشناسم. فکرهایم درهم میشود و ته سرم، خاطرههایی مغشوش، مثل کرمهای شبتاب، برق برق میزنند. رویم را برمیگردانم اما حواسم پیش اوست. ناراحتم و دلم میخواهد جایم را عوض کنم. بچهها را صدا میزنم. عینک آفتابیش را برمیدارد و توی کیفش دنبال چیزی میگردد. سرش را بالا میگیرد. مینشیند. رویش را میچرخاند و یک آن، به من خیره میشود؛ از چشمهایش است که او را میشناسم؛ از آن دو تا دایرهی درشت آبی که هنوز هم مثل روزهای کودکی ته دلم را میلرزاند.» ”