نگاهی اجمالی به کتاب“ برایان تریسی به عنوان پرفروشترین نویسنده و متخصص موفقیت در کتاب حرف نزنید عمل کنید! با روشی هفت قسمتی به شما کمک میکند بسیار زودتر از سایر افراد، در زندگی خود موفق شوید.
ما در سریعترین، آشفتهترین، مخربترین و پیشبینی نشدنیترین دوران تاریخ بشر به سر میبریم. این تغییر سریع سبب میشود مردم از مسیر اصلی منحرف شوند، احساس تزلزل، ناامنی و بیانگیزگی کنند، از این رو سرعت خود را کم میکنند، کاری انجام نمیدهند و زیاد موفق نمیشوند. بیشتر مردم به دلیل تجربههایی که در کودکی پشت سر گذاشتهاند، وقتی در بزرگسالی با موضوعی جدید، متفاوت یا غیرمنتظره یا نامطمئن روبهرو میشوند، واکنش طبیعیشان این است: «من نمیتوانم!» آنگاه این ترس از شکست، فرد را از امتحان کردن موارد جدید، خطر کردن و خروج از منطقه امن و فکر کردن به موضوع جدید باز میدارد. ”
نگاهی اجمالی به کتاب“ «اینم شد زندگی» یک مجموعه داستانی از نویسنده توانای اهل ترکیه، عزیز نسین است. او در این آثار طنز تلخ و سیاهی را برای توصیف پیرامونش به کار میگیرد تا معایب اجتماعی زمانش را برملا کند و با نقد آنها راهکار گذر از این معایب را نشان دهد. او منتقد بیرحم اما خوشزبان جامعه ترکیه است و البته خوشانصاف؛ زیرا همه تقصیرها را هم به گردن حکومت و سیستم اداری و... نمیاندازد. قلم او متوجه مردم هم هست و با نقد خرافات، کژبینی و کوتتهفکری مردم، میکوشد توازنی در نقدهایش ایجاد کند و راه برونرفت از مشکلات را بیشتر بنمایاند. بخشی از کتاب: «بعد از اینکه مرا ختنه کردند اسم مرا در یک مکتب نوشتند. مکتب از خانه ما خیلی دور بود ولی چاره نداشتیم باید میرفتم، راستش از دوری راه زیاد ناراحت نبودم چون خیابانها را دید میزدم!... ملاباجی که من آنجا درس میخواندم سه تا دختر بزرگ داشت، هر سهتا سفید و خوشگل بودند و من از هر سه تاشان خیلی خوشم میآمد! مثل روسها بودند. آخه از وقتی که روسها به مملکت ما آمدند دوچیز را با خودشان آوردند. یکی زنهایِ خوشگل و سفید و یکی هم اسکناسهای بزرگ!... پدرم دوتا از این اسکناسها داشت. البته مردم زیاد داشتند. اسکناسهای روسی توی دست و پای مردم ریخته بود وقتی روسها از ترکیه رفتند. انقلابیون اسکناسها را جمع کردند بعد هم از اعتبار افتاد. البته ما غیر از دو تا نداشتیم. چه میشد کرد. پولی بی اعتبار هم گیر ما نمیآمد! پدرم پولهای به آن بزرگی را یک قروش فروخت!... وقتی به مکتب رفتم مادرم یک فینه قرمز رنگی برایم درست کرد و به سرم گذاشت. یک قلم و دوات هم برایم خرید که وقتی مینوشتم «جرجر» صدا میکرد! روز اول به مدرسه رفتم باید این دعا را حفظ میکردم «رب یسر و لما تیتر رب تمین بالخیر» یعنی «آفریدگارا کارم را آسان کن. نگذار سخت بگذرد. تو کارم را به خیر بگردان» ”